۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

آزادی رئیس ستاد میرحسین موسوی در بابل و آخرین خبر از وضعیت دکتر سروش


علیرضا شهیری رئیس ستاد میرحسین موسوی در بابل آزاد شد.


آخرین خبر از وضعیت دکتر سروش

دکتر علی اکبر سروش استاد دانشگاه، روز شنبه 14 فروردین در ملاقات اعضای خانواده با ایشان بار دیگر بر دفاع از اندیشه های اصلاح طلبانه در برابر واپس گرایان تأکید ورزیدند.
دکتر سروش در این ملاقات با بیان اینکه در بیست روز گذشته متحمل فشار سنگین بازجویی و اتهامات بی اساس بوده، اظهار داشت در این بازجویی ها همواره از اندیشه های اصلاح گرایانه مبتنی بر دین رحمانی تأکید کرده و تنها راه برون رفت از فضای غبارآلود ناشی از انسداد سیاسی را احترام به حقوق شهروندان و تضمین آزادی های مدنی دانستند.
این استاد دانشگاههای بابل در این ملاقات با توصیه به صبر و استقامت بویژه به دانشجویان، تأکید کردند در سایه دینداری و اخلاق مداری پیروزی نهایی از آن ملت ایران خواهد بود.
خاطر نشان می شود دکتر علی اکبر سروش پس از دریافت احضاریه از طرف دادسرای انقلاب بابل، روز شنبه 22 اسفند 88 خود را معرفی نمودند که از آن تاریخ در بازداشت انفرادی بسر می برند.

نامه دختر علی اکبر سروش به پدر در شب تولدش

به نام خدا


به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

سلام پدر! امشب، در شب تولدم، برایت می­نویسم . می­نویسم تا تبریکت را پاسخ گویم و بگویم همه دعایت، همه آرزوهای رنگینت و همه کلام شُکربارت را به گوش جان می­شنوم و می­دانم عطر ایمانی که در اتاقم پیچیده، نکهتی از کوی توست که در شب تولدم برایم هدیه فرستادی. امشب عکس نمی­گیرم، قاب که از روی تو تهی شود، تصنعی نفس­بُر است. امشب تو نیستی که با حرارتی پدرانه بگویی چگونه سال­ها در پی هم گذشتند و بیست و یکمین بهارت رسید!

امشب تو نیستی که برایم از کلام دلگشایت، باده­ای بنوشانی؛ ولی می­دانم آنسو ترک­ها، پشت دیوارهای تودرتو، در پس دلهره لرزان سنگ و آجر و پشت درهایی که با دم مسیحایی­ات به خود می­لرزند، برایم دعای خیر می­کنی، برایم از خدا می­خواهی که ایمان و خداترسی جانمایه اراده­ام باشد و دخترت و همه فرزندان دیارت، ایمان و شرافت و وطنشان را عزیزتر از جانشان بدانند. سال را بی تو تحویل کردم، نوروز را بی تو آغاز و سپری کردم و شب تولدم را بدون حضور گیرایت به سر می­کنم، اما استقامتی را که از پشت دیوار برایم فرستاده­ای بزرگ­ترین هدیه تولدم می­دانم و پاس می­دارم نبودن سبزت را که به من می­آموزد زندگی آزمایش ظریفی است که سربلندی در آن، بهایی دارد که باید پرداخت. قصد کرده بودم قبل از رسیدن شب تولدم دستانت را در دست بفشارم و ایمان و عشق و استقامتت را زینت جان کنم اما گویی فراموش کرده بودم گاهی آنقدر دیوارها بدرنگند، آن قدر خشت­هایی که با تلاشی بی­ثمر می­گویند تو در بند هستی، بی­عاطفه­اند که بزرگانی چون تو که ردایی به بلندای ایمان و انسانیت به تن دارند­، محبوسند.

تواینجایی، لبخندت روبه­رویم نشسته، جریان زلال نگاهت از وجودم زنگار زدوده است و اعتقاد راسِخت ظلم را به زانو افکنده است.

پدر! امشب برایم دعا کن که دعایت افتخار جانم و کلامت سبزینه وجودم است ....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر