در نگاه عمیقتری نسبت به هستی جدا از رنگ و زبان و فرهنگ و جغرافیا به یک چیز رسیدم و آن اینکه از ابتدای درک هستی تا به حال تاریخ در تداوم خویش تکرار می شود.
و از پس هر انسان ، انسان دیگری و انسان های دیگری که رنج هستی را بر دوش می کشند و از پس این انسان باز هم انسان دیگری.
نه؛پرومتئه در بند است.آری، پرومتئه را به بند کشیدند زیرا تاب آزاد اندیشی و انسان دوستی او را نداشتند زیرا اوعصیان کرده بود و محدودیت را درهم شکسته بود زیرا او انسان را لایق آگاهی می دانست .
او را به بند کشیدند و هر روز زمانی که عقابان شکنجه گر را به سوی او می فرستادند تا عذابش دهند و زمانی که فریادهای دردآمیز او که هیچ نشانی از ضعف نداشت کوه ها را به لرزش می انداخت؛انسان وامدار انسانیت خویش گردید.
اما پرومتئه همانگونه که در باورهای یک قوم زاده شد ؛ آزاد نشد.آری،صدای پرومتئه ی دربند هنوز می آید.زمانی که ابرهای سیاه آسمان بالای سررا فراگرفته اند عقابان جگر او را میدرند و زمانی که ابرهای تیره با قطرات آب تطهیر میشوند.سفید و پاک ؛ گوئی پرومتئه از نو جان میگیرد.
اما هر لحظه ؛ در هر لحظه ی زیست خود رنج تمامی لحظات گذشته را بر دوش دارد.
همیشه فاصله ایست و رنج همین است.همیشه میان انسان و حقیقت فاصله ایست و انسان خود حقیقت است.
و پرومتئه تجسد یک انسانیت است.
هنوز که هنوز است صدای درد کشیدن انسانیت و صدای از نو زاده شدنش از آغاز تا به حال در هستی شنیده می شود.پرومتئه اما در انتظار نجات بخش است.
نجات دهنده اندیشه ی جاری توست .آگاهی توست.درک رنجی که هستی بر شانه ات نهاده است و آگاهی به چرا بودنت و چگونه بودنت و ایمان به آن.
تو این رنج را درک کردی . سنگینیش را بر روحت احساس کردی و درمانش را چاره ای جز قدم برداشتن در راهی که میدانی
سرشار از جای پای انسان های قبل از توست ندیدی اما بدان و دوست دارم که بدانی هر انسانی که هستی اش را درک کرد جایی که نشان قدمش ناتمام باقی خواهد ماند راه را بازتر کرده است ، ردپای جدیدی را برای راهنمایی انسان های بعدی در هجوم این کورراها بر جای خواهد گذاشت و بدان دوست دارم که بدانی که این ردپا ها تا به ابد برجای خواهد ماند و اطمینان بخش انسان دیگری است که راه تو، ایمان تو را پس از تو ادامه می دهد.
روزی تو آنرا به زندگی ققنوسی که ازنو از آتش زاده می شود تشبیه کردی ، اینک من به راهی بی بازگشت که در آن مرگ هست اما بازگشت نیست.
چه حقیرند کسانی که می پندارند با دربند کردن تو با شعله ور کردن آتش ظلمشان غنچه ی لبان تو را می سوزانند و تو را می شکنند.روح عصیانگر و معترض تو را به سازش وا می دارند.
گناه تو چیزی به غیر از درک هستی خویش و هراکلس شدن برای یک پرومتئه نبود.تو را با جانیان و قاتلان یک انسان،انسانی که تو برای زنده کردنش می جنگی، دربند کرده اند.اما بدان و دوست دارم بدانی که تک تک این جانیان و این قاتلان فریب خورده و بازیچه ی دست همان حقیرانند.بدان که انسانیتشان را،شرفشان را فراموش کرده اند بدان تک تک ضربه هایی که با دستان پر از ننگشان بر بدن تو روا داشته اند روزی به خودشان بر خواهد گشت و جای ضربه های بی پروایشان جسم تورا دردمند کرد و آنها چه پستنتد که نمی دانند درد تو درد جسم تو دردی که حال با درد روحت پیوند خورده است تمام می شود اما خشم روح تو درد روح تو بزرگ تر از تمامی دردهاست .دردی که هرگز فرو نمینشیند.
و میدانم و دوست دارم که بدانی زمانی که از پس میله ها توانستی آزادانه نفس بکشی انسانی به مراتب انسانی تر از انسان های دیگری زیرا که درد را و رنج را دگر بار و دگر گونه در انفرادیت که پراز تنهایی محض است احساس کردی ودرد در تنهایی محض بیشتر شکوفا می شودو درد روح انسان را انسانی تر می کند.
بدان در این روزها با تو لحظه های شادیمان را شریک می کنیم زیرا می دانیم هدف تواز راهت و ایمانت آزاد زیستن است که همانا شاد زیستن آدمیست.وجود تو به اثر بخشی توست نه به حضور ملموست.
و اما زندان...
زندان جاییست که روح تو را صیقلی تر می کند.جای ضربه هایشان روی پوستت برق می اندازد و می دانم و دوست دارم که بدانی که زمانی که خورشید نور حیات بخشش رابر تو تابید انعکاس روشنی ات این چشمان حریص گرگ منشانه را آزار خواهد داد و بر تارو پود روح این خوک منشان لرزه خواهد افکند.
3 فروردین 1389
و از پس هر انسان ، انسان دیگری و انسان های دیگری که رنج هستی را بر دوش می کشند و از پس این انسان باز هم انسان دیگری.
نه؛پرومتئه در بند است.آری، پرومتئه را به بند کشیدند زیرا تاب آزاد اندیشی و انسان دوستی او را نداشتند زیرا اوعصیان کرده بود و محدودیت را درهم شکسته بود زیرا او انسان را لایق آگاهی می دانست .
او را به بند کشیدند و هر روز زمانی که عقابان شکنجه گر را به سوی او می فرستادند تا عذابش دهند و زمانی که فریادهای دردآمیز او که هیچ نشانی از ضعف نداشت کوه ها را به لرزش می انداخت؛انسان وامدار انسانیت خویش گردید.
اما پرومتئه همانگونه که در باورهای یک قوم زاده شد ؛ آزاد نشد.آری،صدای پرومتئه ی دربند هنوز می آید.زمانی که ابرهای سیاه آسمان بالای سررا فراگرفته اند عقابان جگر او را میدرند و زمانی که ابرهای تیره با قطرات آب تطهیر میشوند.سفید و پاک ؛ گوئی پرومتئه از نو جان میگیرد.
اما هر لحظه ؛ در هر لحظه ی زیست خود رنج تمامی لحظات گذشته را بر دوش دارد.
همیشه فاصله ایست و رنج همین است.همیشه میان انسان و حقیقت فاصله ایست و انسان خود حقیقت است.
و پرومتئه تجسد یک انسانیت است.
هنوز که هنوز است صدای درد کشیدن انسانیت و صدای از نو زاده شدنش از آغاز تا به حال در هستی شنیده می شود.پرومتئه اما در انتظار نجات بخش است.
نجات دهنده اندیشه ی جاری توست .آگاهی توست.درک رنجی که هستی بر شانه ات نهاده است و آگاهی به چرا بودنت و چگونه بودنت و ایمان به آن.
تو این رنج را درک کردی . سنگینیش را بر روحت احساس کردی و درمانش را چاره ای جز قدم برداشتن در راهی که میدانی
سرشار از جای پای انسان های قبل از توست ندیدی اما بدان و دوست دارم که بدانی هر انسانی که هستی اش را درک کرد جایی که نشان قدمش ناتمام باقی خواهد ماند راه را بازتر کرده است ، ردپای جدیدی را برای راهنمایی انسان های بعدی در هجوم این کورراها بر جای خواهد گذاشت و بدان دوست دارم که بدانی که این ردپا ها تا به ابد برجای خواهد ماند و اطمینان بخش انسان دیگری است که راه تو، ایمان تو را پس از تو ادامه می دهد.
روزی تو آنرا به زندگی ققنوسی که ازنو از آتش زاده می شود تشبیه کردی ، اینک من به راهی بی بازگشت که در آن مرگ هست اما بازگشت نیست.
چه حقیرند کسانی که می پندارند با دربند کردن تو با شعله ور کردن آتش ظلمشان غنچه ی لبان تو را می سوزانند و تو را می شکنند.روح عصیانگر و معترض تو را به سازش وا می دارند.
گناه تو چیزی به غیر از درک هستی خویش و هراکلس شدن برای یک پرومتئه نبود.تو را با جانیان و قاتلان یک انسان،انسانی که تو برای زنده کردنش می جنگی، دربند کرده اند.اما بدان و دوست دارم بدانی که تک تک این جانیان و این قاتلان فریب خورده و بازیچه ی دست همان حقیرانند.بدان که انسانیتشان را،شرفشان را فراموش کرده اند بدان تک تک ضربه هایی که با دستان پر از ننگشان بر بدن تو روا داشته اند روزی به خودشان بر خواهد گشت و جای ضربه های بی پروایشان جسم تورا دردمند کرد و آنها چه پستنتد که نمی دانند درد تو درد جسم تو دردی که حال با درد روحت پیوند خورده است تمام می شود اما خشم روح تو درد روح تو بزرگ تر از تمامی دردهاست .دردی که هرگز فرو نمینشیند.
و میدانم و دوست دارم که بدانی زمانی که از پس میله ها توانستی آزادانه نفس بکشی انسانی به مراتب انسانی تر از انسان های دیگری زیرا که درد را و رنج را دگر بار و دگر گونه در انفرادیت که پراز تنهایی محض است احساس کردی ودرد در تنهایی محض بیشتر شکوفا می شودو درد روح انسان را انسانی تر می کند.
بدان در این روزها با تو لحظه های شادیمان را شریک می کنیم زیرا می دانیم هدف تواز راهت و ایمانت آزاد زیستن است که همانا شاد زیستن آدمیست.وجود تو به اثر بخشی توست نه به حضور ملموست.
و اما زندان...
زندان جاییست که روح تو را صیقلی تر می کند.جای ضربه هایشان روی پوستت برق می اندازد و می دانم و دوست دارم که بدانی که زمانی که خورشید نور حیات بخشش رابر تو تابید انعکاس روشنی ات این چشمان حریص گرگ منشانه را آزار خواهد داد و بر تارو پود روح این خوک منشان لرزه خواهد افکند.
3 فروردین 1389
* عضو انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علوم و فنون بابل
منبع =دانشجویان دانشگاه نوشیروانی بابل
http://eterazedaneshjoo1.blogfa.com


احمد کسروي در جايي مي گويد" دين همانند آتش است که اگر به آن نزديک شوي خواهي سوخت و اگر از آن دوري کني سردت ميشود."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر