در کوچه ها , در خیابانها , در هر خانه و در هر مغازه , انسانها را می یابی که در گذرند , یکی با عصایی در دست و دیگری با کوله باری از رنج بر پشت و در میان تمامی این انسانها , انسانی است که چون ققنوس هر بار از مرگ خود زاده می شود , انسانی که در تمامی عکسها و هر آنچه باقی مانده از تجربه ایست , چهره اش ناپیداست و لیکن روح وجودش در تمامی تاریخ سایه می افکند و هر کجا که نیست اثری از خود بر جای گذاشته است , این انسان می تواند هنرمندی فقیر باشد یا فیلسوفی تنها یا داستان نویسی مغموم و یا شاعری اسیر دست احساسات و یا مبارزی که هر گز بر جای نمی شیند و... ؛ تمامی اینان را یک چیز و تنها یک چیز به هم پیوند می زند : آزاد زیستن که تنها آزاد زیستن را سزای انسانیست , آنکه آزاد زندگی می کند , همواری تغییر می کند و می آفریند و آزادی هم اختیار اوست در برگزیدن راهش برای تغییرو آفرینشی ژرف که آفرینش سرنوشت خویش , زیباترین این آفرینش است , هرگز از یاد مبر , هر آنچه از آن توست همه از اختیار توست و انسان و تنها یک انسان اگر بخواهد , جهانی را تواند به کام خود سازد ؛ آنان که می پندارند انسان را حتی با مرگ می توانند به بند کشید , سیزفان محقورند که از حقارت خویش , جاودانه پرومته ی آزاد را در بند پنداشته اند .
وامروز درد من از آنانیست که نمی بینند مرگ انسانیت را , آنانی که خفت اینگونه زیستن را پذیرفته اند , آنان که مرگ انسانیت خویش را پذیرفته اند , تو آنچنان باش که سزاوار توست , مغرور باش و سربلند که آنان که فلک از تواضعشان گوشش کر است , همان ریاکاران به دروغ حامی مظلومان , حقیران قاتلانند که مردم را در هر کوی و برزن به دار می کشند تا ز انبوه اجساد کاخ قدرتشان را بر افرازند.
همواره بدان زندگی زیباست , جهان زیباست و انسان خود آفریننده ی تمامی دنیاهاست , همه را دوست بدار و همه را ببخش , همه آنان که دوستت می دارند را ببخش , حتی آنان که قربانیان راه آزادی را معدوم نه مرحوم می دانند را ببخش , حتی آنان که از برای قدرت خویش مردمان را به دار می کشند را ببخش , آنگونه زندگی کن که گویی هر لحظه ی این زندگی تا ابد تکرار می شود , از آن لذت ببر و آزادمنشانه آن را بساز , علیه دشمنان آزادی بجنگ و لیکن حتی دشمنان آزادی را نیز ببخش.
من , سالهاست که رنجی در ژرفنای وجودم ریشه دوانده است , رنجی ابدی , رنجی که هستی با تمام وجود خویش آنرا بر دوش من افکنده است , نمی دانم اگر انسانها نبودند , تا انسان را دوست بدارم , چگونه مرا توان تحمل این رنج بود , رنجی که هر انسان در لحظاتی از تنهایی خویش بدان پی می برد , عده ای آنرا فراموش می کنند , عده ای ایمان می آورند , عده ای خود را نابود می کنند و عده ای نیز همچو من درمان درد را در رقم زدن چندین باره ی سرنوشت هستی خود می یابند و دوست داشتن انسانها , که داستان عجیبیست این عشق به انسان , و این داستان تا جهان زیباست , تا زندگی زیباست , تا ابد , تکرار می شود.
من تا زنده ام بر این امیدم که روزگار یاس و درد ما , روزگار سیاهی , روزهای دروغ برای زیستن , روزهای تاریکی نیز روزی به پایان می رسد.


احمد کسروي در جايي مي گويد" دين همانند آتش است که اگر به آن نزديک شوي خواهي سوخت و اگر از آن دوري کني سردت ميشود."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر